تبليغاتX
Ei8htFilms



























Ei8htFilms

Every Picture Tells a Story

 On every street in every city,There's nobody who dreams of being somebody...o



یک جاودانه از Neo-Noir Antihero: با اینکه چیزی نزدیک به سی و چهار سالی از عمر Taxi Driver می گذرد،این فیلم اما نه تنها گرد فراموشی و گذر زمان را به خود نگرفته،که هر روز نیز که بر این زمان اضافه می شود محبوبیت آن هم،پر رنگ تر می شود.عمومی نویسی پیرامون این فیلم راه به جایی نمی برد.چه اینکه همه،داستان فیلم را از حفظیم.اینکه کارگردان فیلم فلان بود،نویسنده اش چنان.دیگر مقابل اعتبار و محبوبیت(شایدم خاطره!)Taxi Driver اهمیت اش را از دست می دهد.چراکه بعد از این همه سال،این دانستنی ها برای معرفی فیلم دیگر از بدیهیات سینما است!فیلمی که تنها با کسب نخل طلای کن سال ۱۹۷۶ خبر ساز نشد و حتی خبر سازی ترور نافرجام "رونالد ریگان" تنها ۴ سال پس از ساخت فیلم،توسط "جان وارنوک هینکلی"(آنهم درست یک روز مانده به مراسم اسکار سال ۱۹۸۰و رسیدن جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد به رابرت دنیرو برای ایفای نقش جک لاموتا در فیلم Raging Bull!) که خود را تحت تاثیر فیلم و کارکتر روسپی خردسالش با بازی جودی فاستر می دانست،نه تنها لطمه ای به محبوبیت فیلم وارد نکرد که شاید بر آن افزود...
پس ترجیحا کار بیهوده کردن را اگر کنار بگذاریم! فکر می کنم بد نمی شود اگر این نوشته بهانه ای (شاید انگیزه!) باشد تا یادمان بیاید Travis Bickle که بود و چه می خواست:برای ما،که حالا از فرط روزمرگی و هیچ انگاری،به جایی رسیده ایم که استیصال مان را حتی،گردن نمی گیریم...برای ما که شاید تجسم عینی بودمان را هم از دست داده ایم و آن طرف تر (شاید!) روی دیوار اتاقمان تصویر مردی را می بینیم که نامش تراویس است و اگرچه به عادی بودن بسنده کرد و از آن شکایتی نداشت،اما زمانی به پاخاست تا دست کم بگوید:وجود دارد! و بودنش را فریاد کرد...تا شاید روزی هم برسد که ما،آنی نباشیم که  اکنون هستیم...(اگر اینگونه ایم که واقعا بودنمان خود،ملال بودنمان است!)
تروایس بیکل Travis Bickle ازمعدود قهرمان های محبوب من در عالم سینماست:کسی که "چگونه بودن" را متوهمانه موعظه نکرد تا نهایتاّ ساده انگاری به گذران زندگی را برایم باور پذیر کند:کسی که گفت انسان یعنی اعتراض!

  • All my life needed was a sense of someplace to go. I don't believe that one should devote his life to morbid self-attention. I believe that someone should become a person like other people!o
    همه ی عمر،به جایی احتیاج داشتم که اون جا برم،باورم این نیس که یه نفر باید زندگیش رو وقف یک خودآگاهی آزار دهنده بکنه...بلکه معتقدم یه نفر بهتره کسی باشه مثه بقیه ی مردم!


  • Loneliness has followed me my whole life. Everywhere. In bars, in cars, sidewalks, stores, everywhere. There's no escape. I'm God's lonely man...o
    تمام عمر،تنهایی با من بوده.همه جا:تو بارها،تو ماشین ها،پیاده روها،مغازه ها.همه جا.
    گریزی نیست،من مرد تنهای خداوندم...


  • Someday a real rain will come and wash this scum off the streets...o
    یه روزی یه بارون واقعی میاد و کثافت رو از خیابون ها می بره...


  • How is your drivin Record?o
    Travis:It's Clean,Realy clean.Like my Conscience!o


  • Listen you fuckers, you screwheads. Here's a man who would not take it anymore. Who would not let...Listen you fuckers, you screwheads. Here's a man who would not take it anymore. A man who stood up against the scum, the cunts, the dogs, the filth, the shit,
    here is someone who stood up. HERE IS, You're dead...
    o
    به گوش باشین عوضی ها،شما کله خراب ها.اینجا مردی هست که دیگه تحملش رو نداره،کسی که دیگه اجازه نمی ده؛گوش کنین آشغال ها.شما کله پوک ها:اینجا کسی هست که دیگه تحملش رو نداره،کسی که علیه کثافت کاری ایستاده،علیه قوادبازی،عیله آشغالا،علیه پلیدی...اینجا کسی هست که به پا خاسته.همین جا:شما ها مرده اید...


  • You talkin' to me? You talkin' to me? You talkin' to me? Then who the hell else are you talkin' to? You talkin' to me? Well I'm the only one here. Who the fuck do you think you're talking to?o
    با منی؟!داری با من حرف می زنی؟با من حرف می زنی؟پس داری با چه عوضی دیگه ایی حرف می زنی؟داری با من حرف می زنی؟!خب.من تنها آدمیم که اینجام:پس فکر می کنی داری با چه آشغال دیگه ایی حرف می زنی؟؟
    چیزی که فکر کنم گفتنش خالی از لطف نیست،اینکه تک گویی "You talkin' to me" که دنیرو آن را رو به آینه و در واقع خطاب به خودش (شاید!) اجرا می کند،سال 2005 به انتخاب AFI به عنوان" 10مین" دیالوگــ.مونولوگ ماندگار تاریخ سینما،از بین یک لیست 100تایی،انتخاب شد. 


    موسیقی Taxi Driver از آثار آهنگساز صاحب اسم آمریکایی Bernard Herrmann است که پیشتر همکاری وی با هیچکاک و حضور به نسبت همیشگی اش در آثار او،نام آشنایی از هرمان به جا گذاشته بود.هرمان برای موسیقی متن فیلم  شیطان و دنیل وبستر The Devil and Daniel Webster به جایزه ی اسکار رسید...

    Download Link: Bernard Herrmann Taxi Driver |All Tracks 128 KB | 4Shared.com 
    í soundtracks.ir

1 Aug 2011 1:32 PM | written by: Pouya | |

They say we all lose 21 Grams at the exact moment of our death everyone...o
Can light be found in the Darkness?o
When our wings are cut,can we still Fly?o
l

۲۱ گرم فیلمی که عـاشــقانه آن را دوسـت دارم...

How much does life weigh?o
They say we all lose 21 Grams at the exact moment of our death... everyone. The weight of a stack of nickels. The weight of a chocolate bar. The weight of a hummingbird...o
How much does love weigh?o
How much does revenge weigh?o
This Fall, fate weighs in
How much does guilt weigh?o
When do we lose 21 grams, how much goes with them?...
o

زندگی چقدر وزن دارد؟
می گویند همه ی ما درست در لحظه ی مرگ مان 21 گرم از دست می دهیم...همه.
وزن چند سکه ی پنج سنتی،وزن یک تکه شکلات،وزن یک مرغ مگس خوار...
عشق چقدر وزن دارد؟انتقام چقدر؟
در این پاییز،سرنوشت رقم می خورد...
گناه چقدر وزن دارد؟
وقتی این 21 گرم مان را از دست می دهیم،چقدر شبیه آن هاست؟!



عنوان بندی در فیلم های ایناریتو تنها گذری بر معرفی اجمالی فیلم نیست،نگاهی به چند فیلم معدودی که ایناریتو ساخته است نشان می دهد که دقت انتخاب او در این زمینه تنها در چارچوب انتخاب عنوانی در ارتباط با درونیات فیلم هایش محدود نمی شود.از عشق سگی،که عنوانا ارتباط تماتیکی با درام داستانش دارد تا بابل،که گستردگی نگاه سازنده اش پیرامون عمق قصه را به رخ می کشد،همگی شاهدی بر این ادعاست که در بین لاتین های معاصر سینما این تنها آلمودوار اسپانیایی نیست که وسواس اش در انتخاب عنوان بندی فیلم هایش شهره است.با این حال حکایت 21 گرم چیز دیگری است!
نزدیک به صد سال پیش تحقیقات تکمیلی دکتر دانکن مک دوگال Dr. Duncan MacDougall پیرو اثبات علمی موجودیت روح انسان،نهایتا سر از جایی بیرون آورد که با آنچه پیشتر می اندیشد متفاوت بود.آزمایش های او با اندازه گیری دقیق وزن قبل و بعد از مرگ بیماران دم احتضارش شروع شد و نهایتا به آنجا رسید که او را متقاعد کرد تا اختلاف 21 گرم قبل و بعد از مرگ بیماران اش را به عنوان وزن روح معرفی کند.موضوعی که سال ها نقل محافل علمی و غیرعلمی بود،مدتی بعد به دنبال ارائه ی نتایج تحقیقاتی دیگر اعتبار علمی اش را از دست داد و از آن به بعد تنها به کلمه ی استعاره گونه ای محدود شد که مرگ یا روح را به ذهن شنوندگانش متبادر می کرد.با این حال بعید می دانم انتخاب این عنوان برای این فیلم صرفا یک دهن کجی سینمایی باشد به آنچه پیشتر هیچگاه به این شکل نمود سینمایی نیافته بود!
21 گرم:فیلم دوم از سه گانه ی "مرگ" به کارگردانی آلخاندرو گونزالز ایناریتو  Alejandro González Iñárritu و نویسندگی گیلرمو آریاگا Guillermo Arriaga به سال 2003 است که پیرو کار قبلی این دو در عشق سگی و فیلم متاخرشان بابل،تجربه ی دیگری است در حوزه ی سینمای چند داستانی یا Hyperlink Cinema که البته به دلیل هم زمانی اتفاق مرکزی داستان یا گرانیگاه درام اش ناچار گریزی هم به روایت غیر خطی یا Non-Linear می زند که سرانجام نام اینارتو را به عنوان کارگردانی صاحب سبک و کاربلد در این حوزه ثبت می کند.کارگردانی که دیگر امروز امضای خودش را دارد و قطعا طرفدارانش در انتظار جدید ترین فیلم او Beautiful با بازی خاویر باردم هستند.مولفه ای که دیگر حالا در فیلم هایش به عادتی مکرر تبدیل شده:سینمایی از تبار لاتین و اعتقاد ویژه ای که او به بازی هم زبان هایش دارد جدا از عشق سگی،که تماما به سینمای مکزیک متعلق است و به نوعی سکوی پرتابی بود برای او  و ورودش به سینمای هالیوود،در 21 گرم و بابل نیز حضور بنیسیو دل تورو و گائل گارسیا برنال مجددا به چشم می آید و حالا در واپسین فیلم اش نوبت به خاویر باردم رسیده است.
سال 2003 در مراسم جوایز اسکار، 21 گرم تنها در دو رشته ی بهترین بازیگر مکمل مرد برای دل تورو و بهترین بازیگر نقش اول زن برای نوامی واتز نامزد دریافت جایزه شد که سرانجام به هیچکدام شان جایزه ای نرسید (تا باز متقاعدمان کند که اسکار دیگری جلای سابق اش را ندارد.حتی اگر...) در عوض فیلم در اکثر محافل رسمی نقادی فیلم در آمریکا (حلقه ی منتقدین لاس وگاس،فلوریدا،لس آنجلس و...) تحسین شد و نهایتا عنوان "کپاولپی" یا بهترین بازیگر نقش اول مرد از جشنواره ونیز به شان پن رسید...
با توجه به آنکه شکل روایت فیلم غیرخطی است آنچه در زیر به عنوان خلاصه ی داستان فیلم آمده است؛طبق زمان بندی غیرخطی یا کرنولجیکال نوشته شده است:
جک جردن (با بازی بنیسیو دل تورو ) خلاف کار سابقه داری بوده که حالا مدتی است به گروه توبه کاران کلیسا پیوسته و زندگی خود و خانواده اش را به نوعی مطابق اصول اعتقادی بازیافته اش پیش می برد...
پل ریورس (با بازی شان پن) استاد ریاضیات،که حالا وضعیت وخیم قلبی اش او را در آستانه ی مرگ دشواری قرار داده تا آن حد که در صورت دریافت قلب اهدایی نفر دیگر نیز چند ماهی بیشتر زنده نخواهد ماند؛با این وجود همسرش مصرانه از او می خواهد تا با دریافت اسپرم او،مقدمات لقاح مصنوعی را فراهم سازد تا بلکه از پل صاحب فرزند شود...
کریستینا پک (با بازی نوامی واتس) زن خانه داری است که مدتی است توانسته به لطف حمایت های همسرش و امیدی که به دو دختر خردسال اش بسته،اعتیاد اش به مواد و مشروبات الکلی را کنار بگذارد و حالا نیز در حالی که دوران بازپروری اش را می گذراند اوقات اش را در کنار خانواده و رفتن به شنا پر می کند...
این سه،داستان های جداگانه ی فیلم هستند که در ابتدا و در طول فیلم به صورت آمد و شدی یا Traffical گذشته،حال و آینده ی آنها نمایش داده می شود.سه داستانی که به واقع مطابق معمول سایر کار های ایناریتو و آریاگا آبستن حوادثی است که همگی از یک تصادف آغاز می شود.جایی که در 21 گرم جک جردن با وانتی که به گفته ی خودش آن را در یک قرعه کشی به دست آورده و این اتفاق را نیز به نوعی مدیون مسیح و کلیسا می داند،ناخواسته همسر و دو دختر کریستینا پک را زیر می کند و از مهلکه می گریزد.اتفاقی که به مرگ هر سه می انجامد و پل ریورس دم مرگ را صاحب قلب همسر کریستینا می کند،اتفاقی که در بطن وقوع اش،هم می میراند و هم انسانی را  از مرگ می رهاند...
اتفاقی که زندگی آنها را دگرگون می کند:کریستینا زیر بار روحی ناشی از مرگ همسر و فرزندانش دوباره سر از الکل و اعتیاد بیرون می آورد از آن طرف پل که به لطف مرگ همسر کریستینا زندگی دوباره ی کوتاه اش را به دست آورده برای انجام خواسته ی همسرش مبنی بر بارداری مصنوعی  گرفتار شک و تردید می شود و نهایتا جک...
پیشتر آنکه پل با حضور در یکی از جلساتی که در ارتباط با بارداری مصنوعی او و همسرش است در می یابد که همسرش در گذشته پس از متارکه با او به دنبال آنکه از وی باردار نیز می شود دست به سقط جنین می زند...با اینکه پل از آنچه باخبر شده عصبانی است سعی می کند تا با استخدام یک کاراگاه خصوصی از موضوع دیگری باخبر شود و آن اینکه بداند قلبی که حالا در سینه ای او می تپد پیشتر متعلق به که بوده است...
جک در حالی که گرفتار عذاب وجدانش شده،دعوت همسرش به سکوت را رد می کند و خودش را آماده می کند تا موضوع را به پلیس بگوید،اتفاقی که آن را وظیفه ی اش می داند: It's my duty is to God
وانتی که او آن را هدیه ای الهی می دانست و حتی روی آن نوشته بود: Believe in Lord!o حالا وسیله ی قتلی می شود که ناچار او را دوباره به زندانی می برد که پیشتر از آن آزاد شده بود...

خدا از حرکت یک تار موی تو آگاه است:God knows when a single hair moves on your head.o
جمله ای که پیشتر اعلانی بود بر اعتقاد و ایمان راسخ جک،حالا به یاسی رنگ می بازد که او را تا آستانه ی اقدام به خودکشی جلو می برد...
کریستینا در این فکر که زندانی بودن جک جیزی از خانواده ی از دست رفته اش را به او باز نمی گرداند به قصد انتقام و کشتن او تصمیم به رضایت و آزاد کردنش می گیرد.با این حال جک از خانواده اش دوری می گیرد و با رفتن به جایی دور،روزها را با کار در کارگاه و شب ها را در متل می گذراند.
یادآور بازی فوق العاده ی دل تورو در زندان و مشاجره ی او با پدر روحانی...
از طرف دیگر پل،کریستینا را می یابد و این شعر مقدمه ای می شود برای شروع آشنایی آنها:

The earth turned to bring us closer. It turned on itself and in us, until it finally brought us together in this dream.o
کریستینا با مردی آشنا می شود که قلب شوهرش در سینه ی او می زند،شاید تنها انگیزه ی پل از این جست وجو جدا از کنجکاوی اش،دینی بود که ادای آن را وظیفه ی خود می دانست،با این حال کریستینا از او می خواهد تا با کشتن جک...
کارگاه خصوصی پل آمار چک را به او می دهد و نهایتا تقابل پل و جک روی می دهد:
با این حال پل که غیرمستقیم زندگی اش را مدیون جک می داند حالا از طرف همسر کسی که جک او را ناخواسته کشته مسئول می شود انتقام خون همسر و فرزندانش را از او بگیرد...
پل این کار را نمی کند درحالیکه مدام به جک می گوید: 
You shouldn't have done it
از او می خواهد برود و دیگر پشت سرش را هم نگاه نکند.استفراغ های پل فواره می زنند و حکایت از آن می کنند که عمل پیوند موفق نبوده است...پل به دروغ به کریستینا می گوید که جک را کشته است حال آنکه دیروقت همان شب جک به شکلی ناگهانی وارد اتاق پل و کریستینا در همان متل می شود و از جک می خواهد تا ماشه ی اسلحه ای را که به سویش نشانه رفته است یکشد و انتقام ناگرفته اش را سرانجام محقق کند.در برخوردی که بین شان روی می دهد پل که اسلحه به دست است به گوشه ای پرت می شود و کریستینا با دسته ی چوبی لامپ کنار تخت به جان جک می افتد...سکانسی که خود یکی از شاهکارهای فیلم است جایی که صدایی از آن صحنه ی پرهیاهو به گوش نمی رسد و سرانجام سکوت تحمیلی فیلم با صدای ناگهانی شلیک گلوله ای شکسته می شود:
پل که متحمل حمله ی قلبی شده است آگاهانه برای جلوگیری از خناق یا Asphyxia به قلب اش شلیک می کند...
کریستینا از جک می خواهد تا کمک کند او را به بیمارستان ببرند.جک می پذیرد و نهایتا در آنجا با مراجعه به پلیس سعی می کند مسئولیت شلیک را به گردن بگیرد که البته مدارک ناکافی پلیس آن ها را مجاب به دستگیری او نمی کند.شاهکار دیگری که رخ می دهد ملاقات متفاوت جک و کریستینا در اتاق انتظار بیمارستان است...زمانی که کریستینا برای اهدای خون به پل،آزمایش می دهد،مشخص می شود که او باردار است و آن طرف تر پل نیز جانش را از دست داده است...در انتها جک را می بینیم که دوباره به خانواده اش می پیوندد و آن سو تر کریستینا که خود را برای چشیدن طعم دوباره ی مادر بودن آماده می کند...

  • پی نوشت 1:آنچه نوشتم تنها مروری بود بر فیلمی که عاشقانه دوستش می دارم.برای دنیای اومانیستی کارگردان کار بلدی که ترکه به دست درس اخلاق نمی دهد:برای کارگردانی که حالا دیگر فیلم هایش جزوی از DNA من شده است،سکانس به سکانس،پلان به پلان!!! 
  • پی نوشت 2:حکایت من و مانایی این دیالوگ از فیلم در ذهنم،از آن چیزهایی است که اتفاق می افتند بی آنکه اتفاق افتادنشان را حس کنید:

    Jack Jordan: I'm gonna turn myself in...o
    Marianne Jordan: What? Why would you do that, Jack?o
    Jack Jordan: It's my duty.o
    Marianne Jordan: Your duty's to your family!o
    Jack Jordan: My dutyis to God!o
     


     
28 Jul 2011 0:34 AM | written by: Pouya | |