چرا ما اینجاییم؟ چرا با خود این کار را می کنیم؟!
امشب می خوام از گذشته ننویسم. 17 تیر است. و آخرین سطرهایی که نوشته ام مربوط به 6 تیر و قبل تر است. پویا بیرون چادر قدم می زند! طبق معمول! امروز برایان درد می کشید. این هلیکوپتر لعنتی معلوم نیست چه موقع می خواهد برایش بیاید. 3روز است پایش شکسته، ولی هلیکوپتر می گویند نمی آید! هوا خراب است. دیدن او در این وضع در حالی که کاری از ما برایش بر نمی آید تأسف آور است. فقط میتوانستم بپرسم چطوری؟ درد داری؟ و او هم با ابروهای در هم بگوید !Yes a lot واقعاً متاسفم. مثل برادر بزرگترم می ماند. وقتی میله های چادر تجمع را از فرط درد فشار می دهد یا کیسه خوابش را گاز می گیرد می گویم چرا؟ همان سوال احمقانه همیشگی! چرا ما اینجاییم!؟ چرا با خود این کار را می کنیم؟! چرا باید همه جای لبهایمان ترک و زخم باشد؟ چرا باید از تلفن قطع شده دوست دخترم خوشحال باشم؟! چرا باید هوای نزدیک به صفر درجه را هوای خوبی بدانم فقط چون باد و باران ندارد؟ چرا باید خواب کمپ اصلی را بهترین خواب دنیا و خودکار یخ زده ام را بهترین رفیق هم دردم بدانم؟ امشب می خواهم بیشتر بنویسم! علی رغم انگشت سرد شده ام! علی رغم اینکه خطم کم کم دارد خرچنگ قورباغه می شود! چند روزی است ذهنم درگیر است،حالا چه؟ هم هوایی مان تقریباً تمام شده است.وقتش است کاری را شروع کنیم که برایش آمده ایم. بارها شرایط را در ذهنم مجسم کرده ام.از مردن هراسی ندارم! از کار بی حساب و کتاب می ترسم. از اینکه برای دیگران اتفاقی بیافتد می ترسم. احتمال ریختن آن یخ ها خیلی کم است. ولی فکر می کنم این احتمال کم برای من کم است. همین احتمال کم را برای دیگران زیاد می دانم. نمی خواهم خون از دماغ کسی بیاید، می خواهم اگر خطری است همه اش برای من باشد و دوستانم را هیچ خطری تهدید نکند.پویا را من اینجا آورده ام و خودم را مسئول می دانم. رامین خانواده دارد و مجتبی زن دارد. افشین را هم دوست دارم.حتماً کلی آرزو دارد! البته من هم دارم ولی جان او برایم عزیزتر است. شاید این را به فداکاری تعبیر کنید ولی نه، من آن را به خودخواهی تعبیر می کنم! اگر دست من بشکند لااقل دست خودم است، شاهد درد و رنج دیگری بودن درد خیلی بزرگتری است. اگر من بمیرم دیگر مرده ام، تمام شده ام. شاهد مرگ دیگری بودن از مرگ هم سخت تر است...
Aidin_Bozorgi#
BroadPeak#