نیکولا یک روز نقل می کرد که در برتانی دیده بود که بچه ها یک مرغ دریایی را گرفتند و با صابونِ مارسی تنش را شستند و بعد ولش کردند...همین که پرنده روی دریا نشست چون بال و پرش چربی نداشت؛یکهو توی آب فرو رفت و دیگر برای همیشه بالا نیامد...
نیکولا می گفت که "بی اعتنایی چربــــی روح است،مانع می شود که آدم غرق یشود."
وقتی که به دیگران زیادی اهمیت بدهیم دیوانه می شویم و همچنین به خودمان.


داستان "بد نیستم شما چطورید؟!"
í نویسنده Claude Roy
(Paris 1915-1997)